بهونه ای برای نوشتن این سطرها دارم که نمی تونم بگم.
کاش شما فیلم آپو کالیپتو را دیده باشید. از کارهای آخر مل گیبسون. من در فیلم او که خیلی وقت پیش دیدم ترس رو شناختم و راه های نترسیدن رو. چیزی که سخت همه ما به آن محتاجیم و همچنین حرص وآز آدمی را که بخاطرش گاهی داشته هایش رو هم از دست می ده.در قرآن(معارج 19) به زیبایی این حس به ودیعه نهاده شده بیان شده: "إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا - انسان آزمند آفریده شده است."
برای سرگرمی گاهی بسیاری از تصاویر اغراق گونه فیلم رو در ذهنم مرور می کنم - چون مل گیبسون شیفته اغراق در سینماست و می خواهد همین اتفاق در ذهن بینده بیفتد. شاید مصائب مسیح او رو هم به یاد داشته باشید- با آن شکنجه های روحی و جسمی اغراق گونه. فیلم او از پر نقد ترین فیلم های سال ۲۰۰۵هالیوود بود و بسیاری را هم به نا امیدی از او کشاند ولی بخوبی ترس و آز او رو به تصویر کشانید. متن یک دیلوگ فیلم که رییس قبیله اینکاها در آمریکای جنوبی رو در حال صحبت کردن با بچه هاش و قبیلش نشون می ده. می خوام این گفتگو یا افسانه رو اینجا بنویسم.من در این سن و سال به این باور رسیدم که:
"هر کس به حق خودش قانع باشه و سپاسگزار حتما زیاد میاره. من این رو خوب فهمیدم که لزوما زیاد داشتن خوب نیست، زیاد آوردن مهمه که آدم رو راضی می کنه."
اشتهای بی پایان
انسان تنها نشسته بود؛ با اندوهی فراوان.
همه حیوانات دور او جمع شده بودند و می گفتند:"ما دوست نداریم تو را اینچنین غمگین ببینیم
- هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنیم."
انسان گفت: "می خواهم قدرت بینایی عمیق داشته باشم."
کرکس گفت:" بینایی من مال تو."
انسان گفت: "می خواهم قوی باشم."
پلنگ گفت: (من زورم را به تو می دهم و) "تو مثل من قوی خواهی شد."
انسان گفت: "می خواهم اسرار زمین را بدانم."
مار گفت: "من اسرار زمین را به تو خواهم گفت و نشان خواهم داد."
و بهمین ترتیب ... تا همگی گفتند و رفتند.
و درحالی که انسان تمام هدایای آن ها را با خود داشت از آن جا رفت.
جغد به حیوانات گفت:"آدمیزاد الان خیلی چیزها را می داند و قادر است خیلی کارها بکند…و من از این وحشت دارم."
گوزن گفت:" آدمی هرچه را نیاز داشت بدست آورد ولی آیا غمگینی اش رفع خواهد شد؟!"
جغد گفت: "نه! من درون انسان جای خالی بزرگی دیدم برای اشتهایی شگرف که کسی و چیزی نمی تواند آن را سیر کند." همان چیزی که او را غمگین می کند و حرص و خواهش های او را بیشتر و بیشتر...تا جایی که یک روز جهان به او خواهد گفت: "من دیگر بیشتر ندارم و چیزی برای بخشیدن به تو برایم نمانده است .
(متن انگلیسی دیالوگ رو اگه دوست دارید در بخش ادامه بخونید)


