اشک

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

حرمت نگه دار ...گلم، دلم
اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین.
 نه
از کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟
...
شک دارم به ترانه یی که
زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند

آری....گلم....دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه، به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند
تا کِی و به کدام مرام بمیرد
 

                                      شادروان حسین پناهی صدای او

مثل آبرنگ

مثل آبرنگ بود وقتی که نگاهم به این برگ ها روی حوض افتاد. برگ ها سوار بر قایق سکون و آرامش، هر از گاهی...، با نسیمی...، به جایی می رفتند...خیلی آرام.    خیلی شکیبا. کف حوض از لجن پوشیده شده بود، ولی نه آنقدر که رنگ آبی اش گم شود.

 انگار کسی  با این "سبز آبی و زرد"  نقاشی آبرنگ کرده!

 

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای 

رز بارونی

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

انتظار، فرسودگی

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

"هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند، و می خندند. "شما" را به " تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند. آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. انگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت... مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان میان ما، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور! تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فرو ریختن، عذابشان می داد. کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند؛ اما من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا. در آن طلا که محک طلب کند، شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش، به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش  گذاشت؛ باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد. آنچه من شنیدم، آنجه می گفتند، نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود... به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد. یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد.آنچه فدا کردنیست، فدا می کند. آنچه شکستنیست، می شکند و آنچه را که تحمل سوز است، تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. اینک انتظار، فرسایش زندگیست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید..."       ( بخشی از کتاب بار دیگر،شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی)

گردونه طبیعت

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

"ز دست چرخ گردون داد دیرم ، هزاران ناله و فریاد دیرم
نشسته، دلستانم با خس و خار ، دل خود را چگونه شاد دیرم
دلا، خوبان دل خونین پسندند، دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی مشتری نیست، گروهی آن ، گروهی این پسندند
ندونم لوت و عریونم که کرده، خودم جلاد و بی جونم که کرده
بده خنجر که تا سینه کنم چاک، ببینم عشق بر جونم چه کرده
بشم، واشم از این عالم بدر شم، بشم از چین و ماچین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم، که این دیری بسه یا دورتر شم
اگر دل دلبره ، دلبر کدومه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
اگر دستم رسد بر چرخ گردون، از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت، یکی را قرص جو آلوده در خون
مرا نه سر نه سامان آفریدند، پریشانم پریشان آفریدند
ز دست دیده و دل هر دو فریاد ، که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد، زنم بر دیده تا دل گردد آزاد"
ـ بابا طاهر

سخاوت

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

باغبان سبز

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

خرده جنایت های زن و شوهری (نمایشنامه) نوشته امانوئل اشمیت

( آقای ژیل بر اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی می شود. همسرش خانم لیزا او را به خانه می آورد. اما ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های همسرش گذشته را باز سازی کند و هویت خود را بازیابد...)

بخشی از نمایشنامه:---------------------------------------------------------------

لیزا: ازاینکه همیشه نقش آدم خوبه رو بازی می کنی خسته نشدی؟

ژیل: نقش آدم خوبه؟! خودم متوجه نبودم!

لیزا: من دیگه به اینجام رسیده. از اینکه آلودگی مغزم رو ببینی ، از اینکه من رو درک کنی، عذرم رو ببینی، من رو عفو کنی، جونم به لبم رسیده. دلم می خواد که از من متنفر باشی. کتکم بزنی. فحشم بدی. می خوام که تو هم مثل من زجر بکشی.... از اینکه تو همیشه از من بهتری جونم به لبم رسیده!.. در نهایت درسته که تو بهتری . ولی این برای من غیر قابل تحمله!

ژیل: متاسفم که خودمم. لیزا ما همدیگر رو دوست داریم . نباید از هم جدا شیم

لیزا: درسته. همدیگر رو دوست داریم. نباید از هم جدا شیم. ولی ما همدیگر رو به طرز بدی دوست داریم

ژیل: لیزا می خوام ازت تشکر کنم

لیزا: ببخشین؟!

ژیل: من بهت توجه نمی کردم. مثل چادری که چهره ی زن ها رو می پوشونه من هم سراپای تو رو با محبت پوشونده بودم. به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهره ات رو نمی دیدم... خیالم راحت بود که سالهاست داریم با هم زندگی می کنیم- پونزده سال- و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره . متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی . متشکرم ... فقط یک زن می تونه چنین شهامتی داشته باشه... مردها بی دل و جرأتن، نمی خوان با مشکلات زندگیشون روبه رو بشن. دلشون می خواد فکر کنن که همه چی، رو به راهه. در حالی که زنها اینطوری فکر نمی کنن

لیزا: این ها رو تو کتاب بعدیت بنویس. تعداد خواننده های زن کتابت زیاد می شه.

ژیل: زن ها با مشکلات مواجه می شن لیزا، ولی نمی دونم چرا بیشتر فکر می کنن که مشکل از خودشونه .فکر می کنن دلیل فرسودگی زندگیشون از کم شدن جذابیتشونه ،خودشونو مسئول و مقصر می دونن و گناه همه چیزو گردن خودشون می اندازن.

لیزا:مردها گناهشون خودخواهی شونه ، زن ها خود محوری شون

ژیل: یک،یک مساوی

لیزا: صفر، صفر. مسابقه بی نتیجه.  ( بقیه در ادامه مطلب) ـ  مصاحبه با امانوئل اشمیت

ادامه نوشته

تنها مرا رها کن

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن              مولانا

بیستون بی ستون

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد.و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه ستبر نمی کند.دنیا بی ستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است. هر روز پایین می اید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد...و جهان تلخ می شود.اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که عشق هست. شیرین هست... عشق اما گاهی سخت می شود. آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز ونا هموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت و گر نه هیچکس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.   

                                                               "از کتاب هشتمین آن هفت نفر، عرفان نظر آهاری"

خاطرات ترک خورده

 عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

 سراپا اگر زرد و پژمرده ایم           ولی دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره             پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم            اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم          اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم           اگر خنجر دوستان ،  گرده ایم

گواهی بخواهید ، اینک گواه :       همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر    ازاین دست عمری به سربرده ایم

                                                                                   قیصر امین پور

برگ در برگ

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

حرف هاي ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه مي كني :

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي !

پيش از آن كه باخبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي ...

اي دريغ و حسرت هميشگي !

ناگهان

چه قدر زود  دير مي شود            (به یاد قیصر شعر این سالها)

شاباش زرین

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

سقف ها

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

عروس نیل

مدتی بود از دوستم رامین مستقیم که فرد فرهیخته و تواناییست و سالها قبل در بخشی از تلویزیون با هم همکار بودیم، بی خبر بودم. مصاحبه او با محمد بهار لو نویسنده رمان "عروس نیل" برای نشریه لس آنجلس تایمز، هم یاد او را برای من زنده کرد، هم مطالبی در باره این رمان داشت که دلچسب بود: منبع

چند ساعتی است که كتاب را زمين گذاشته‌ام. از يك‌دستي زبان و هم‌نشيني كلمات و اصطلاحات بديع محلي لذت برده‌ام. اما در جاي‌گاه خواننده‌اي كه می‌كوشد از نوع " خوب " آن باشد پرسش‌هايي يكان يكان می‌پرسم تا چه پيش آيد:

سوال: شما در به کارگیریِ فارسی گفتار مهارت یافته‌اید اما بعضی بر این باورند که زبانِ گفتار در فارسی وقتی نوشته می‌شود نجیب‌تر از آن است که بتوان با آن رمان به مفهومِ مدرن و امروزیِ آن که در مغرب‌زمین رایج است نوشت. دیدگاه شما چیست؟

بهارلو: ابتدا بگویم که زبانِ گفتاری ِ فارسی در مقایسه با زبانِ نوشتاری غنی‌تر است و البته رنگین‌تر و لایه‌دارتر، و از آن‌جا که این زبان زنده است- در گفت‌وگوها و گفتارهای روزانة مردم به کار می‌رود- طبعاً در بیانِ مفاهیمِ جاری، یا به تعبیرِ شما مفاهیم مدرن و امروزی، قابلیت و مناسبتِ بیشتری دارد. زبانِ گفتاری وقتی که نوشته می‌شود در قیاس با زبانِ نوشتاری کمابیش قابلیت‌های خود را حفظ می‌کند، اگرچه بر فضایِ متون نوشتاری ما، علی‌الاطلاق، سایة سنگینی حکم‌فرما است. خیال نمی‌کنم منظورِ شما از «نجیب‌تر» اشاره به وجه اخلاقیِ زبانِ گفتاریِ فارسی به طورِ کلی باشد، زیرا زبانِ گفتاریِ ما از حیثِ جسارت و صراحت هیچ محدودیتی را برنمی‌تابد و ناگزیر از به جا آوردنِ ملاک‌های عرفی و قانونی و سنتیِ زبانِ نوشتاری نیست. بنابراین مشکل وقتی پیدا می‌شود که متنی صورتِ نوشتاری و مکتوب پیدا می‌کند، خواه آن متن بر وجهِ گفتاری نوشته شده باشد و خواه بر وجهِ نوشتاری، زیرا آن متن باید از صافی‌های ِ ریزبافتِ ممیزی و سانسور بگذرد. این صافی‌ها نه فقط نسبت به عنصرِ زبان بلکه نسبت به همة عناصر و اجزایِ ساختاری رمان فوق‌العاده حساس هستند، و من گمان می‌کنم تا در بر این پاشنه می‌چرخد کمیتِ نویسندگانِ ما در خلقِ رمان به مفهومِ مدرن و امروزی آن، چنان‌که در مغرب زمین رایج است، لنگ خواهد بود.

سوال: درهمین«عروسِ نیل» ، یا تا آن‌جا که من یادم هست در کتاب‌های شما، عشق به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود. ببینید من هم نجیبانه می‌پرسم نه گستاخانه، مثلِ همکاران غربی‌ام، آیا این تنگنایی خفه‌کننده نیست؟

بهارلو: در عالم واقع ممکن است«تنگنایی خفه‌کننده» باشد اما در عالمِ ادبیات الزاماً چنین نیست. در ادبیات ما از«امرِ ممکن» سخن می‌گوییم نه اجباراً از «امرِ واقع» با قراردادها و قیدهای آن. واقعیتِ داستانی متعلق به خودِ داستان است، و وقتی آن را می‌خوانیم شکل می‌گیرد و سپس واقعیتِ جدیدی را می‌سازد که تخیل و آفرینش‌گری نویسنده جایِ ویژه‌ای در آن دارد. بنابراین اگر عشقِ آدم داستانی، به تعبیر شما، «به زبانِ جسم ترجمه نمی‌شود» اساساً آن را باید در حوزة مقدورات و حالت‌های«دراماتیکِ» متن ادبی تبیین کرد. البته در سخنِ شما حقیقتی هم هست که نمی‌توان به طورِ کلی آن را نادیده گرفت. شاید آن‌چه ما از عشق می‌نویسیم نشان دادن عشق در همة جلوه‌هایش نباشد اما چه بسا بصیرتِ ما را در بارة محدودیت‌های عشق بیان کند. طرحِ تصاویرِ خیالیِ ما از عشق به کمک استعاره و کنایه و تمهیداتِ دیگر، اگرچه هشدارهایِ روزگارِ ما را در نوشتن از عشق بیان می‌کند، نحوة اصیلی از بیانِ مکنونات و رؤیاهایِ نهفتة ما نیز هست.

سوال: در صفحه 9 «عروس نیل» ناخدا با آن " صداي چوب‌هاي زير بغل و سوت زدن‌هاي سينه‌اش " وارد روايت می‌شود و در مقام يك همه‌چيزدان به طور قطره چكاني و در گفت‌وگو با ديگران گرة راز داستان را باز می‌گشايد. خواننده كنج‌كاو می‌شود سر از راز خليفه، شخصيت محوري داستان، درآورد، آيا محمل داستاني ديگري براي برانگيختن كنج‌كاوي  خواننده  به ذهنتان نرسيد؟

بهارلو: ناخدا یکی از آدم‌هایِ اصلیِ«عروسِ نیل» است، اما در مقامِ«یک همه‌چیزدان» نیست و گره رازِ داستان را نمی‌گشاید؛ اگرچه بیش از دیگران از رازِ عشقِ خلیفه باخبر است. اصولاً همة آدم‌ها، وقتی‌که با راز یا معما یا ابهامی روبه‌رو می‌شوند، تمایل به آشکار کردنِ آن دارند، می‌خواهند آن‌چه را در خفا یا پسله است رویِ دایره بریزند، به خصوص وقتی که کسانی هم باشند که اصرار به پنهان کردنِ حقایق داشته باشند. در کنشِ آشکارگری -  به اصطلاحِ هایدگریِ آن - هر آدمی تبدیل به دیگری می‌شود، در حقیقت برای شناختنِ بیش‌تر خود. هرکس می‌خواهد دیگری را بشناسد تا در واقع تکلیف را با خودش روشن کند، به ویژه در لحظات و مواقعِ غیرقابلِِ پیش‌بینی و برایِ روزِ مبادا. ظاهراً ناخدا نیز از این قاعده مستثنا نیست. اما با این همه من گمان نمی‌کنم خواننده با گفتارهای پراکنده و کوتاهِ ناخدا به هیچ شناختِ اطمینان‌بخشی از خلیفه دست پیدا کند، فقط کنج‌کاو می‌شود برای این‌که بداند حقیقت ماجرا چیست.   

سوال: درصفحه 18 ناخدا مي‌گويد:" مي‌داني چي داد آدم را در می‌آورد؟ اين‌كه زندگي زودتر از عمر آدم ‌به تهش برسد." حرف عميق و آشنايي است. فكر نمی‌كنيد اين می‌تواند مضمون يك رمان بلند ديگري باشد كه بايد روزي بنويسيد؟

بهارلو: پیش‌نهادِ مشفقانة تأمل‌برانگیزی است. اما اگر نویسندة جَلد و قابل‌تری پیدا بشود که بخواهد از این کلامِ«عمیق» مضمونی برای یک رمان بلند بسازد من به پاسِ لطفِ شما امتیازِ آن را همین‌جا به او می‌بخشم. 

سوال: خليفه با خريد آن گرامافون بوقي گرفتاري خود را به عشق آن خواننده كنار نيل - من نمی‌توانم ياد زنده ياد‌ ام كلثوم نيفتم - ابراز می کند. آيا با تفسير گروهي از خوانندگانِ كتاب، كه آن را به عنوان نمادي توسع می‌دهند و آن را نمايندة هرگونه آرزوي دست نيافتني‌ اما پيش برنده در زندگي بشر تأويل می‌كنند، موافق هستيد؟

بهارلو: چرا مخالف باشم؟ تأویل حق هر خواننده‌ای است. گمان می‌کنم اعلامیة جهانی حقوقِ بشر هم منادی آن باشد. اما در بارة آرزویِ دست‌نیافتنی همین‌قدر بگویم که انگیزه بیش از آرزو، چه دست نیافتنی باشد و چه دست یافتنی، اهمیت دارد، زیرا انگیزه و شور و عملی که معمولاً با آن همراه است باعث می‌شود که آدمی بگوید هست و در زایش و آفرینش، به نوبت خودش، سهمی دارد.   

سوال: آيا در هنگام بازنويسي داستان، كه گويا بسيار به آن پاي بنديد، به ذهنتان خطور نكرد كه داستان را با فعل حال ساده يا مضارع بنويسيد و نه "گفتم"  " گفت " كه بين راوي و ناخدا مي‌گذرد؟

بهارلو: زمانِ گذشتة ساده زمانِ روایت است، همان‌طور که زمانِ گذشتة نقلی زمانِ گفتار(گفت‌وگو) است. مهم‌ترین و معروف‌ترین و بیش‌‌‌‌‌ترین رمان‌های جهان با این زمان نقل می‌شوند، زیرا زمان گذشتة ساده، که«عروسِ نیل» از طریقِ آن روایت می‌شود، زمانِ برگزیدة کسی است که با مشارکت در حوادث، به عنوانِ شاهد، داستان را روایت می‌کند. راوی حوادثِ واقع شده یا در حالِ وقوع را به ما انعکاس می‌دهد و آن را به زمانِ حال پیوند می‌زند. نباید نوشتن به این زمان را بازگشت به گذشته یا نوستالژی گذشته تعبیر کرد، زیرا اصولاً بازگشت به گذشته میسر نیست، و ما فقط می‌توانیم گذشته را واخوانی کنیم، آن هم از منظرِ امروز - کاری که راویِ«عروسِ نیل» می‌کند. کاربردِ این زمان در واقع گسترشِ زمانِ حال است، زمانی که آینده هم می‌تواند در آن اتفاق بیفتد. این را هم باید اضافه کرد که ما نمی‌توانیم با گذشته به آشتیِ کامل برسیم، و از همین رو است که هرگز نمی‌توانیم به درستی  - جدا از زمان‌های دیگر -  بیان‌کنندة آن باشیم.

سوال: ناخدا در همان صفحه 38  از عشق تعريفي به دست می‌دهد: برايتان نقل  می‌كنم: " وقتي دو نفر نتوانند بدونِ دیگری  زندگي كنند حکماً دلشان براي هم رفته. " تعريف سلبي و نه ايجابي از عشق. چه قدر اين به تعريف شخص شما نه در مقام نويسنده بلكه در مقام خواننده يا شهروند معمولي نزديك است؟

بهارلو: این تعبیری است که ناخدا از عشق به دست می‌دهد؛ تعبیری است واقع‌بینانه از یک عشقِ طبیعی، که فقط یک وجه از عشقِ خلیفه را بیان می‌کند. خلیفه عشق را در عالمِ خیال تجربه می‌کند نه در پیوندِ واقعی با معشوق. او آن‌چه را در صورتِ خیالی می‌بیند، آن‌چه را آفریده و به مقدارِ فراوان از خودش ناشی می‌شود، دوست می‌دارد. در حقیقت معشوق به خاطرِ خودش دوست داشته نمی‌شود، بلکه برای آن چه او از آن دوست می‌دارد دوست داشته می‌شود. در واقع این جور عشق شکلی از«آفریدن» است، از آفریدن است که به وجود می‌آید. عشق برای خلیفه نثار کردن است نه گرفتن، نثار کردن نه به معنایِ بخشیدن به امیدِ طلب کردن، بلکه به معنایِ چشم پوشیدن از هستیِ خود، محروم شدن، و قربانی کردنِ خویشتن است. او عاشقی است که می‌خواهد«باشد» تا این‌که«داشته» باشد. عشقِ او باعث شده که او جز آن‌چه از معشوق می‌بیند نشنود یا حس نکند. او بر قلبِ خود مُهری زده که در آن جز معشوقِ خیالی چیزِ دیگری وارد نشود، همان‌گونه که بر درِ آن اتاق قفل زده است. من قادر به تعریفِ عشق نیستم. اگر روزی ناگزیر از تعریفِ آن باشم ترجیح می‌دهم از طریقِ روایت یک داستان باشد.    

سوال: رقابت پيرمرد، برادر بزرگ‌تر خليفه با او بر سر آن خواننده كنار رود نيل مرا به ياد اين بيت شعر می‌اندازد: ز محبتت نخواهم كه نظر كنم به رويت          كه محب صادق آن است كه پاك‌باز باشد

يا آن‌چه در پيشاني داستان از جبران خليل جبران نقل كرده ايد يادآور شعر نظامی ‌در ليلي و مجنون است. مجنون بر ريگ بيابان مشق نام ليلي می‌كند و می‌گويد:  چون ميسر نيست كام  از او     عشق بازي می‌كنم با نام او ....

در نوشتن اين داستان چه‌قدر از منظومه‌هاي عاشقانه فارسي متأثر بوده‌ايد؟

بهارلو: عشق در ادبِ کهنِ فارسی، از جمله در منظومه‌های عاشقانه، غالباً رابطه‌ای یک طرفه است؛ به این معنی که عاشق حضور دارد و معشوق غایب است، یا موجودی منفعل است. عاشق معشوق را می‌بیند و بر او عاشق می‌شود. در واقع نوعی«عشق از راهِ دور» است که نمونه‌اش را در عشقِ خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و سمکِ عیار و شیخ صنعان و امیر ارسلان می‌توان دید. در این آثار اغلب معشوق حضورِ جسمانی ندارد، و حتی طرفِ خطابِ مستقیمِ عاشق هم نیست. عشق در غیابِ رابطه‌ای دوجانبه پدید می‌آید. هر یک - عاشق و معشوق -  در درون و ذهنِ خود می‌کوشد تا بر دیگری دست پیدا کند. ما شرقی‌ها عشق را از رویِ ادبیات شناخته‌ایم. تجربة عشقِی ما همان تجربة ادبی ما از عشق است.

سوال:  اما این گرایشِ قوی که ما به جایِ«داشتنِ» عشق از«معنایِ» عشق سخن می‌گوییم باید دلایلِ عینی داشته باشد.

بهارلو: به نظر می‌رسد که عرف و سنت و اخلاقیاتِ ما عشق را تجربه‌ای دست نایافتنی کرده است. زن یا مرد برای ما همیشه آن«دیگری» بوده است. گویی هیچ‌یک از ما نیز قادر نیست«منِ» شخصی یا وجودِ خود را به عنوانِ یک انسان در ارتباط با آن دیگری تجربه کند. در حقیقت در عشق ما هویت‌مان را نه فقط از خودمان بلکه از دیگری هم می‌گیریم. فقط در این صورت است که می‌توان عشق را تجربه کرد، در غیرِ این صورت ما ناگزیر خواهیم بود از عشق تصویرِ خیالی برای خودمان بسازیم.

سوال: خلیفه و راوی دو تصویرِ خیالیِ متفاوت از عشق دارند. شما بر شباهت این دو تصویر تأکید داشته‌اید یا بر تفاوت‌شان؟

بهارلو: من بیش از شباهت بر تفاوت‌ها تأکید داشته‌ام. بنایِ طرح و نقشة داستان نیز بر توازی و روایت یک داستان در دلِ داستانِ دیگر گذاشته شده است. نه فقط میانِ خلیفه و راوی بلکه میانِ همة آدم‌های رمان نوعی تقابل محسوس است که نمادی از توازی را به ما نشان می‌دهد. آدم‌ها هیچ‌کدام شبیه و متناظرِ یک‌دیگر نیستند. از هم متفاوت هستند، بی‌آن‌که الزاماً تعارض یا تضادی با هم داشته باشند. تجربة مشترک و حتی خویشاوندی شباهت و یگانگی را تداعی نمی‌کند. در واقع تأکید بر فرآیندِ توازی باعث می‌شود تا ما وجوهِ تازه‌ای از آدم‌ها را بازنمایی و کشف کنیم. من به عنوانِ نویسنده به جایِ تأکید بر شباهت و وحدت ترجیح می‌دهم تفاوت و کثرت را روایت کنم.

پریشان گیسو

پریشان کن سر زلف سیاهت، شانه اش بامن      سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانه اش بامن                                                                                                                   (حمید تقوی)

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

آشیانه در باد

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

آدرس

محو تماشای ابرها شده بودم. می داشتم بادبادکی را در هوا دنبال می کردم. ولی دوربینم چیز دیگری دید.... تصویری از اشاره برگ های زرین بسوی طبیعت که بیشترین حجم تصویر را خودش پوشانده بود...اشاره و نشانی برای نشان دادن یک آدرس.

"نشانی ای که انگار می گفت: خودش عین آدرس است."                   (حمید حامدی)

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

حرکت

ای مرغ آبی! چقدر دلگرم کننده است وقتی که به من می گویی "رفتن"  تو  "آمدن" دیگریست.       

...این یعنی حرکت:                                                                                                         "رفتن و آمدن" برای"همه" و "همه " برای "رفتن و آمدن".                     (حمید حامدی)

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

مانداب

به یک "مانداب" هم که نگاه کنی، آسمان را می بینی! ولی آسمان "مانداب"، آسمان رهایی بخش نیست...

رهایی را در آسمان زمین بجو .                                                                                 

                                              ... در "حقیقت".                     (حمید حامدی)

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

دیزی

 عکس: حمید حامدی ـ  مولتی پلای

ارتباط

عکس: حمید حامدی ـ  مولتی پلای

حباب

 عکس: حمید حامدی ـ مولـتى پلای

عبور و عمر

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

در را ه آسمان

عکس: حمید حامدی ـ مولتی پلای

کلبه

عکس: حمید حامدی ـ جا غرق مشهد ـ مولتی پلای