لوگو

من مخالف لوگوهای مناسبتی هستم بدلایل مختلف، یکیش هم همین تصاویر بی ربط با لوگوی شریف "فاطمه الزهرا" ست، که حتما در برنامه "چراغ خاموش" خیلی ها دیدن! اینجا و  اینجا

گل "صندل زنانه"

گل ارکیده کمیابی که به گل صندل زنانه "lady slipper"  معروف است در شرق امریکا

حاجی واشنگتن

بخشی از متن قیلمنامه-  ...مملكت رو تعطيل كنيد، دارالايتام داير كنيد درست‌تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه مي‌آيد. قحطي است. دوا نيست، مرض بيداد مي‌كند. نفوس، حق‌النفوس مي‌دهند. باران رحمت از دولتي سر قبله‌ي عالم است، و سيل و زلزله از معصيت مردم. ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني. سر بريدن از ختنه سهل‌تر. ريخت مردم از آدميزاد برگشته، سالك بر پيشاني همه مُهر نكبت زده. چشم‌ها از تراخُم خمار است، چهره‌ها تكيده از ترياك. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباس هم آبش كرم گذاشته. مليجك در گلدان نقره مي‌شاشد، چه انتظاري از اين دودمان؛ با آن سرسلسله‌ي اخته. خلق خدا به چه روزي افتادند از تدبير ما: دلال، فاحشه، لوطي، لـَـلـِـه، قاپ‌باز، كف‌زن، رمال، معركه‌گير، گدايي كه خودش شغلي‌ست، مملكت عنقريب قطعه قطعه مي‌شود. .... خدا بیامرزه علی حاتمی رو.

خلاصه داستان : در سال 1306 هجري قمري حاج حسينقلي خان نوري صدرالسلطنه، از سوي ناصرالدين شاه با سمت نخستين ايلچي (سفير) ايران در ايالات متحده آمريكا به همراه مترجمش ميرزامحمود راهي آن ديار مي شود.... بيشتر 

فنگ شویی- "نظم در فکر - نظم در عمل"

سال هفتاد و چهار بود و درس فلسفه در دانشگاه شهید بهشتی با پروفسورحسن ملکشاهی (خوشبختانه در همان سال با او درس داشتم و از او جیزهای زیادی آموختم. ایشان دو هفته پیش به فکر کردنش پایان داد و منزل خاکی را ترک کرد و به دیدار دوست شتافت). در یکی از کلاس هایی که با ایشان داشتیم بحث "نظم" پیش آمد که بعد ها بهانه ای شد برای نوشتن مطلبی با عنوان "نظم در فکر ونظم در عمل".این تفکر که شاید بیشتر با صبغه مشاییان جور در بیاید – همانطور که در نوشته های ابو علی سینا در کتاب "منطق" به آن اشاره شده است – نگاهی استقراییست برای رسیدن از جزء به کل. این نگرش که تحولات بسیاری را در سیر اندیشه بشری در پی داشته،خالق آیین های زیستی متنوع و متکثری در غرب و شرق بوده است.در بحث از پذیرش تاثیر یا  نفی تاثیر "فلسفه" در رفتارهای عملی انسانها درزندگیشان – مثل مارکزه و هم مسلکان او در مکتب فرانکفورت در دهه های اخیر- همواره گروه نخست که قائل به تاثیر گذاری فلسفه در زندگی بوده اند برتری غیر قابل انکاری داشته اند....و اما فلسفه در شرق عالم که بیشتر بر خاسته از زندگی انسانهاست – تا الهام بخش آنها- جلوه های گوناگونی داشته است.

"فنگ شویی" یکی از نگرش های شرقیست که خواستگاه آن چین باستان است با قدمتی حدود پانصد سال.این اندیشه بروجود نظم مشخصی درهستی و پدیده ها تاکید دارد. نحس و سعد بودن ایام و طرز قرار گرفتن اشیاء و محل ساخت شهرها و استقرار دژهای دفاعی درچین، محصول محاسبات و حساب و کتاب هایی بوده است که امروزه از آن ها،  شهر ممنوعه و دیوار بزرگ چین برای مردم این سرزمین تقدس دارد. 

بزرگان این اندیشه بر تفکر "نظم در فکر- نظم در عمل" تاکید بسیار داشته اند. همچنین عمل و فکر بطور همزمان که در سالهای اخیر با توجه به تحولات زیستی در زندگی اجتماعی گستره های تازه ای هم پیدا کرده است. میل به تنوع گرایی و مصرف از سویی و کم شدن فضاهای زندگی با توجه به رشد جمعیت و سایر عوامل دخیل در این امر، همگان را به مصرف بهینه  از فضاهای زندگی کشانیده است و در نهایت فضاهای دلنشینی که بتواند با طراحی و چیدمان مطلوب، آرامش آدم های دلواپس و نگران و پر مشغله دهه های یکی  دو قرن اخیر را فراهم کند.این تفکر درونمایه های اشراقی و شهودی داشته و معتقد است:"رابطه ما با کل هستی به معنویات باطنی ما بستگی دارد؛ زیرا انسان ها می توانند عمیقا از محیط اطرافشان تاثیر پذیرند."

از نگاه هنری فنگ شویی یک هنر شهودیست که حس هارمونی  در آن بسیار مهم است: هر قدر هماهنگی اشیاء و پدیده های محیط زندگی با نظم ذهنی انسان بیشتر باشد، آرامش فکری بیشتری فراهم خواهد شد.

گذشته از اصول حاکم بر فنگ شوی - انرژی و قطب های موافق و مخالف، عناصر سازنده چرخه ی طبیعت و تبدیل آن ها به هم و ترکیب بندی و چیدمان اشیاء و اتفاقات –  آنجه اهمیت دارد و به کار ما می آید هماهنگی و هارمونی حضور اشیاء است: هر قدر چیدمان اشیاء ساده تر ، منظم تر و منطقی ترو از ترکیب بندی و کمپزیسیون مطلوب تری برخوردار باشد ارامش بیشتری را به بار خواهد آورد و هر قدر شلختگی و بی نظمی بیشتر باشد، باید انتظاراتفاقات ناخوشایند و ناآرام بیشتری را کشید.

خلاقیت در این شرایط، کمک حال ما خواهد بود تا چیزهایی را کشف کنیم که ذهن ما را با هماهنگی بیشتر و ترکیب بندی موزون تر با محل سکونت و کارمان سوق می دهد؛ چراکه فنگ شویی هماهنگی ظاهر و باطن اشیاء با یکدیگر است برای رسیدن به "نظم در فکر" و" "نظم در عمل". (روح استاد ملکشاهی شاد که ذهن مرا برای همیشه با نظم مانوس کرد.هرچند هنوز در بی نظمی بسرمی برم!)

 

نمایشگاه فکر - لندن

سفر

جلال از دوستان نازنین دوران تحصیلم برام توی نظرات، یادداشتی گذاشته. خیلی خوشحالم کرد.شعری زیبایی از  مهدی شجاعی:

من از اين شهر سفر خواهم کرد                      من از اين واحه گذر خواهم کرد
من به ترديد نظر خواهم کرد                            من به همياري نرگس سپري خواهم ساخت
پاي رفتن را                                                 تير مژگاني زخمي نکند
قاصدي روزي                                               خبر از زندگي ديگر داد
من پي همسفري مي گشتم                          آمد از خستگي راه رسيد...
همسفر بود ولي                                          قلب بي تابش را
زير باران نگرفت                                            و عبور از لبه تيغه تکرار نکرد
گلي از شاخه ايثار نچيد                                 در سماوات صداقت با من
پرواز نکرد                                                   باري از غربت من برنگرفت
عاقبت نيمه راه                                            پشت مجروحم را
زخم خنجر زد و رفت                                      قاصدي روزي
خبر اورد که در پشت تماشايي اين برکه ما          دنيايي است
کوله بارم؟ افسوس!                                      من پي زاد راهي مي گردم
من از اين شهر سفر خواهم کرد.....

این عکس رو زمستون قبل از گورستانی در روستای کنگ در نزدیک طرقبه در غرب مشهد گرفتم.نوشته های روی سنگ قبر که در نوع خود کم نظیر است شامل نمادها و اشکالیست که سن، جنس، سال وفات، سال تولد، علت فوت، فصلی که متوفا در گذشته و حتی شخصیت او را باز گو می کند. بیشتر از هر چیز با خاطراتی که از جلال دارم سفر برام سفر از این دنیا بود....عکس های من            

خیام

درود بر فیتز جرالد انگلیسی که با ترجمه رباعیات خیام او را جهانی کرد و ما او را از جهانیان شناختیم. خیام بیشتر از آنکه ادیب باشد دانشمند و حکیم است - به اعتراف تمام خیام شناسان- ولی یک چیز هست و آن این که چرا اصرار داریم تفکر و مشی فکری و فلسفی او را تطهیر کنیم.من به عنوان یک ایرانی و یک خراسانی هنوز نتوانستم در غبار این بده بستان ها و از ظن خود یارشدن های تحلیلگران تاریخ بفهمم شخصیت واقعی او چه بوده است؟!!  کاش شخصیت های بزرگ ما بدون تطهیر شناخته شوند!امروز تولد خیام بود.فقط به این بهونه نوشتم.اطلاعات خوبی از زندگی و آثار خیام در ویکی پدیا 

 

فردوسی

امشب در سالگرد تولد حماسه سرای بزرگ خراسانی ، جمعی از مشهدی ها میزبان فردوسی بزرگ بودند و در حاشیه میدانی با نام این حکیم ـ که در دوران خود گمنام بود و در روزگار ما گمنام ترـ ساعتی را با نمایش خیابانی افسانه "رستم سهراب" گذراندند. ساعت خوشی بود... دوست داشتم خیلی چیزها بنویسم ولی به همین چند عکس که برای یادگاری گرفتم بسنده می کنم. خیلی دوست داشتم فردوسی را می دیدم  و از او یک سوال می کردم و آن اینکه آیا می توانست  بجای دوران سلجوقی، در این دوران حماسه ای برایمان بسراید که سخت به آن محتاجیم؟!!! چون به قول استاد جلال الدین کزازی: "فردوسی با شاهنامه پایه‌های چیستی و هستی و نهادین فارسیان را در ایران نو می ریزد."

                                        آن چیستی و هستی، امروز چیست؟!!!


اگر تندبادی برآید زکنج
به خاک افکند نارسیده ترنج
ستمکار خوانیمش ار دادگر؟
هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟
اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟
ز داد، اینهمه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جان تو آگاه نیست!
بدین پرده اندر تو را راه نیست!
همه، تا در آز، رفته فراز
به کس بر نشد این در راز، باز!
به رفتن مگر بهتر آیدش جای،
چو آرام گیرد به دیگر سرای.
دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت، باک
در این جای رفتن، نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ، تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست!
چو داد آمدش جای فریاد نیست! 

بناهاي آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پي افکندم از نظم کاخي بلند
که از باد و باران نيابد گزند
بر اين نامه گر سال ها بگذرد
بخواند همي هر که دارد خرد
نميرم از اين پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

اطلاعات بیشتر درباره فردوسی در بخش ادامه

ادامه نوشته

بالاتر از رویای برادران رایت

 

Yves Rossy نخستین مرد بلند پرواز جهان که یک خلبان حرفه ایست، دیروز با یک موتور پرنده بر فراز هشت هزار پایی در منطقه کوهستانی آلپ در سوییس به پرواز در آمد، چیزی که رویای ویلبر و ارویل رایت بود در صد سال پیش تا با سرعتی زیاد و بسان پرنده ای در آسمان به پرواز در آیند. سرعت موتور حامل او که با سوخت جت کار می کند سیصد کیلومتر در ساعت اعلام شده است.

"اردیبهشت"برنامه ی زنانه ای افراطی و انحرافی

برای دومین بار بود که روز چهار شنبه ظهر برنامه زنده "اردیبهشت" را از شبکه چهار سیما نگاه می کردم. برنامه ای کاملا زنانه که به دنیای آنها می پردازد و از مباحث حقوق شهروندی و احقاق حق از دست رفته خانمها صحبت می کند. در برنامه ی قبلی با انتقاد از جریان فکری حاکم بر ساخت برخی برنامه های تلویزیونی و سریالهای مختلف، حضور زن دوم و یا عشقهای مثلثی را به عنوان یک امر مباح مورد انتقاد قرار می داد که بهانه ی آن پخش سریال "پیامک از دیار باقی" بود.

در این برنامه هم با رویکردی حقوقی به تبیین ابعاد حقوق زن در زندگی مشترک و از جمله ضرورت دریافت نفقه و قوانین حمایتی قانون مدنی از زنان در این باره می پرداخت. میهمان این برنامه خانم جعفری اولین قاضی زن ایران بود (تا کنون طبق قوانین کشور زنان حق قضاوت نداشتند) که سعی داشت با ارائه موادی از قانون به آتش زیر خاکستر موجود در ذهن برخی از جامعه نسوان دمیده باشد. بر خلاف مباحثی در چند سری از برنامه های "هزار راه نرفته" از شبکه دو که دست اندرکاران آن سعی داشتند  بجای جسم زندگی که همین مقررات است به روح زندگی که عشق و مهارت های ایجاد و حفظ زندگی مشترک است بپردازند. 

             

                                                                        عکس های من

اینها بهانه ای بود تا حس خودم را درباره زندگی مشترک و حقوق و تکالیف زن و شوهرها به نوشته تبدیل کنم؛  گذشته از پذیرش سیر تاریخی، مقتضیات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در در شش دهه اخیر

جهان که زنان را از خانه به بیرون کشانیده و نقش و کارکردهای جدیدی را- غیر از آنچه پیش از این به صورت غریزی برعهده داشته اند- به آنها سپرده است، به نظر می رسد یک قسمت از اندیشه تساوی حقوق زنان و مردان ناقص و ناتمام است... چرا که در تمام این مسیر تاریخی به دلیل احساسهای سرکوب شده، زنان در پی تحمیل حقی به مردان برای برتری هستند و مردانی هم که این اندیشه را پیگیری می کنند درصدد سلب حقی از مردان به نفع خودشان، تا در سایه ی آن بتوانند با آزادی بیشتری زندگی کنند. اتفاقاتی که گاهی متأسفانه در قشری ترین ونخبه ترین سطوح اندیشه نیز دیده می شود. شاید عنوان " زن، معمار جامعه سنتی ایران"  که بر گرفته از کتابی به همین نام است نمادی از نقطه اوج این تفکر باشد که زن را بنیانگذار" سلطه مردانه" دانسته، چرا که جز چند مورد پراکنده، تاریخ جهان نمونه ای را برای "زن سالاری" آن هم در برخی قبایل بدوی سراغ ندارد.

من موافقم که حقوق برابر باشد و تکالیف هم برابر. البته در صورتی که اجتماعی را توصیف کنیم که در آن تفاوتهای فیزیولوژیکی، اورگانیکی، عاطفی و روانی، خلقی و اندیشه ای زنان و مردان که به اختلاف اجتماعی آنها منجر شده است و می شود را در نظر نگرفت.

روزی نیست که از آمار تکان دهنده رشد طلاقهای اجتماعی، عاطفی و قانونی خبردار نشویم. چه راست و چه دورغ، اتفاقی درحال رخ دادن است چرا که به لطف تحولات اجتماعی ایران و جهان و طی مسیر گذار از جامعه سنتی به مدرنیسم، ما رتبه دوم طلاقهای ثبت شده را در دنیا داریم.              .

نمیدانم اصرار مجری و مهمان برنامه زنده "اردیبهشت" بر حقوق زنان بدون توجه به تکالیف آنان برای چه بود؟!     و تأکید بر مواردی از قوانین مدنی که در بدترین و حادترین شکل به  مسئله نفقه مربوط می شود؟!   مثلا:  شأن زن یا اینکه: " زن می تواند وحق اوست که نفقه دوران گذشته اش را مطالبه کند و جالب اینکه نیازی نیست ادله خاصی هم برای آن ارائه کند و چون مرد مدرکی دال بر پرداخت آن ندارد، محکوم می شود و در نهایت زن در پاسخ به این سؤال که چرا تا کنون مطالبه نکرده بوده است، می گوید: تا کنون به زندگی ام اعتماد داشته ام و با هم تفاهم داشته ایم ولی اکنون بی اعتمادم و تفاهمی نداریم لذا تمام نفقات گذشته ام را هم می خواهم و... با توجه به قوانین موجود کشور که نپرداختن نفقه را جرم اعلام کرده مشمول قوانین کیفری می داند بقیه ماجرا را می توان حدس زد.

قوانین مردانه ای که  در بسیاری از موارد در خارج با حقیقت همخوانی ندارد و بجای حمایت از حق و حقیقت موجب اصطکاک و  از همپاشی می شود.

در این وانفسای بگیر و بستان و حق و تکلیف و ادعا و  مدعی تنها چیزی که می ماند بی اعتمادی و خانه نشین شدن عشق و محبت و گذشت است؛ چیزی که دو نفر را به هم رسانده و اکنون از آنها می گریزد.

من اگر میخواستم برای نخستین بار ازدواج کنم قطعا شیوه ی دیگری را برمیگزیدم: مطابق همسرم مهریه می خواستم و یا اگر می بخشید من هم می بخشیدم چرا که من هم مثل او می خواستم تمام فرصتهای زندگی ام را پای زندگی مشترک بریزم و... نفقه را مشترک تعیین می کردم چرا که دلیل ندارد که یکی تأمین کننده باشد و دیگر مصرف کننده و کارهای خانه و زندگی مشترک را هم بطور مساوی تقسیم می کردیم و... در صورت طلاق اجرت المثل مطالبه می کردم، چون برای زندگی و فرزندان همانطور که او می توانست ادعا کند، آینده ام تباه شده بود و ... تا حدی که حق طلاق را هم که در اختیار مردان است مشترک می گذاشتم.

آنوقت آنچه که باقی می ماند، شرایطی کاملا مشترک بود؛ همان که بعضی از زنان مطرح می کنند و می خواهند ولی از نتیجه آن غافلند. من نمی دانم چرا باید  به این خواسته های من به چشم خواسته های عجیب نگاه شود؟! مگر چه اشکالی دارد که من از حق مساوی با همسر و شریک زندگی ام برخوردار نباشم؟! نه حقی بیشتر و نه کمتر...

نمی دانم چرا طفره می رویم- هم ما شهروندان و هم رسانه ملی- از اینکه بپذیریم با زیر پا گذاشتن اخلاقیات انسانی، این حق برای هر دو جنس، پایمال شده است و زنان و مردان- هر روز  از این فرصت بیشتر از قبل، سوء استفاده می کنند و وقتشان را به جای عشق ورزیدن، تباه؟!!!

 آیا زندگی با این دغدغه ها قابل توصیف و تحمل است؟!  زندگی که از نگاه زیبای اخوان ثالث آتشگهی دیرنده پا برجاست:

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست...  

                ور بیفروزیش رقص شعله اش در هر کلام پیداست...

                                                          ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست...  

.......................................................................................................................................................................................

نتایج یک بررسی آماری در باره طلاق در ایران

پذیرش

من مانند بسیاری از آدمها، بارها برای تغییر شرایط مختلف در زندگی ام تلاش کرده ام .تجربه ام به من می گوید که تا موانع و مشکلات را نپذیرم یا به عبارتی نشناسم، نمی توانم بر آن ها غلبه کنم...همه چیز از من شروع خواهد شد. چطور می توانم چیزی را انکار کنم و بعد بخواهم در صدد تغییر یا حذف آن باشم !! باید بپذیرم که مشکلی هست تا تغییرش دهم و یا بپذیرم نقطه ضعفی هست که باید دگرگونش کنم !

وین دایر نویسنده کتاب شیرین و خواندنی "خود متعالی انسان" این پذیرش را یک نوع  "روشن بینی" تعبیرمی کند و می گوید: "روشن بینی عبارت است از "پذیرش کامل آنچه که هست." انسان های سرشار از روشن بینی کسانی هستند که هرگز به خود اجازه نمی دهند بخاطر چگونگی اوضاع و شرایط کنونی دلتنگ و پریشان شوند. آرامش و آسایش به جای جانفشانی به مفهوم بکار گیری آن خرد و هو شمندیست که رینولد نیبور در عبارت زیر به آن اشاره می کند: "خدایا تاب و تحمل انچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامت آنچه را که

می توانم تغییر دهم به من عطا کن و همچنین عقل و خردی را که تفاوت این دو را از هم باز شناسم.

"شناخت"تفاوت" ممکن است دشوار ترین بخش باشد! 

"منیت" می کوشد با نگهداشتن شما در تقلا و تکاپو مانع از آن شود که از خرد و حکمت  نهفته در "خودبرترتان"  پیروی کنید. او مایل است این باور را در ذهن شما پدید آورد که برای اثبات وجود خویش به عنوان فردی که به مسایل گسترده ای می اندیشید باید ناراحت و مضطرب باشید.این روش برآمده از خود پرستی اجازه نمی دهد که به حل و فصل مسایل قابل تغییر کمک کنید.

پذیرش به معنای تایید نیست .صرفا به حالتی از ذهن گفته می شود که به شما اجازه می دهد ضمن برخورداری از آرامش خیال ، به تفاوت بین چیزهایی که می توانبد در دگرگونی آن ها موثر باشید و چیزهایی که نمی توانید کمترین تغییری در آن بوجود آورید٬ توجه کنید.....خود پرستی از شما می خواهد که از پذیرفتن طرح الهی که بطور معمول کاملا قادر به مشاهده اش نیستید سرپیچی کنید.

بطور کلی در برابر هر مسئله ای یک راه حل معنوی وجود دارد.شما با تسلیم شدن به مقدرات الهی از وجود برترتان تقاضا می کنید که در یکایک لحظه های زندگی در کنارتان باشد. به راستی که هر یک از این لحظه ها تا چه اندازه لذت بخش و دوست داشتنی است. حتی آخرین لحظه آن."   صص ۴۱۷ و۴۱۸  

جنگیدن با ضعف ها و ناتوانی ها برای "بودن"

یا "بودن" برای جنگیدن با ضعف ها و ناتوانی ها

زلزله

دیروز نه٬ پریروز بود که با یکی از دوستانم می گفتم: بنظر من خدا آدم های خواب رو بیدار می کنه ولی برای بیدار کردن اون هایی که خودشون رو به خواب زدن زلزله میفرسته تا با دیدن آوارش از خواب بیدار بشن اگه شانس بیارن زنده بمونن. البته حرف ما درباره خوابزدگی آدم ها ییی بود که اطرافمون زیادن. ولی انگار بی ربط نبود با خبری که دیروز و دیشب شنیدم. انگار منم خواب زده بودم خودم رو....دوباره بیدارم کرد. دوباره. خیلی تلخ بود شنیدن رنج همنوع ... ده هزار نفر در کمتر از یک ثانیه رفتند! یادم نمی ره وحشت زلزله چهارسال پیش تهران رو که وسط تحریریه خبربودیم ومن دراون لحظه به شیرین ترین موجودات زندگیم دو تا فرشته ام فکرمی کردم که توی خونه بودن در کنارمامان!!! اخبار زلزله

یک اتفاق کوچولو

وفا رحیمی یک کوچولو  تو ی اجرای خبر ۱۴ حواسش پرت شده  اینجا  شاید قدیمی باشه ولی برای اینکه بگم هنوز کارهای همکارام برام مهمه اینجا گذاشتم.

شباهت

همیشه این سوال رو دارم که آدم ها به میمون هاشباهت دارند یا میمون ها به آدمها؟!!

شنل قرمزی

موزه باز در کیف پایتخت اکراین...

فرض کنید که این مجسمه سنگی باشکوه  ـ که نماد شجاعت سربازان این کشور در جنگ جهانی دومه ـ  در ایران بود٬  و این خانم هم نماد نسلی که اصلا نمی دونن یا خبر دار نشدن و یا نمی خوان بدونن چه اتفاقاتی در این سرزمین افتاد!!! 

بهار پاییزی، هدیه سرمای تند زمستان پارسال

عکس های من

میخکوبی!

نو جوانان بلغاری در سالهای اخیر از این شکلک ها زیاد در میارن. هنوز موج این "رها شدگی" و هر کی هرکی ای خیلی اینجا ها نیومده ! خسته نباشی آقا...ببخشید اگه خیلی درد کشیدین.

عصیان علیه خود از نوع بلغاری اون!!!  یک نوع میخکوبی کرده تا یادش نره که از کجا اومده و به کجا می خواد بره! 

هم پرواز

اگر همپرواز عقاب ها شدی از معاشرت با بوقلمون ها پرهیز کن!

ولی کو عقاب؟!!!http://www.orlandosentinel.com/media/photo/2008-05/38555722.jpg

پلخمون

با پلخمون نگاهت چغک دلومه زدی! جای این مجسمه توی مشهد خالیه. پلخمون بازی از سرگرمی های بچه های شیطون این شهر در قدیم بود

دروازه

امممممممممممم , نوشته در دروازه رو ببنديد . خوب راست ميگه يكدفعه دزدي چيزي مياد. ولي من هر چي نگاه ميكنم ديواري نمي بينم , يعني مشكلشون همين يه در بود كه بايد مي بستنش اینجا

وروجک

به این دو تا ورووجک گفتم به من نگاه کنید می خوام عکستون رو بگیرم!عکس های من

عالیه صبور

عالیه صبور, دختر ایرانی- آمریکایی در سن ۱۹ سالگی موفق به کسب کرسی استادی دانشگاه شد و بدین ترتیب نام خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرد . این عنوان از ۳۰۰ سال پیش تاکنون در اختیار کولین مک لورین، شاگرد فیزیکدان مشهور ایزاک (اسحاق) نیوتن بوده است. بیانیه مطبوعاتی کتاب رکوردهای گینس حاکی است عالیه صبور، جوانترین استاد تمام وقت دانشگاه است که تاریخ تاکنون به خود دیده است. گفتنی است شگفتی های این نابغه جوان تنها به رکورد جوانترین استاد دانشگاه ختم نمی شود. شاید عالیه صبور و گستره نبوغ او را باید مصداق عینی این گفته یوهان ولفگانگ گوته، شاعر و اندیشمند آلمانی دانست: دانایی به تنهایی کافی نیست. باید دانش را به کار بست. عالیه صبور در مصاحبه ای گفت: دانایی، توانایی است بویژه هنگامی که دانسته های خود را با دیگران شریک می شوی… و همین چند کلمه پرمغز کافی بود تا بیش از پیش تحسین عمومی را برانگیزد. عالیه صبور در سن ۱۰ سالگی وارد دانشگاه شد و در سن ۱۴ سالگی لیسانس خود را با درجه ممتاز در رشته ریاضیات کاربردی از دانشگاه ایالتی استونی بروک(در نیویورک) اخذ کرد. با این وصف او نخستین زن در تاریخ ایالات متحده است که چنین افتخاراتی را کسب کرده است. صبور، تحصیلات خود را در مقاطع کارشناسی ارشد و PHD در دانشگاه درکسل در رشته مهندسی متالورژی و مواد به پایان رساند… هنوز سه روز به نوزدهمین سالگرد تولد عالیه صبور باقی مانده بود(ماه فوریه گذشته) که کرسی استادی دانشگاه کونکوک کره جنوبی را به دست آورد. منبع  سایت شخصی خانم عالیه صبور ٬عکس و فیلم درباره عالیه صبور ......اما خانم صبور مایل نیست ایرانی معرفی شود!... (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

شاندیز

اگه مشهد اومدین سری به شاندیز بزنین شیشلیکش حرف نداره! و اگه وقت نکردین چند تا عکس ببینین از علی جعفری مشهدی

فریاد

 وقتی چشمم به فریاد این درخت افتاد امیدوار شدم. خیلی... نمی دونم چرا؟!!! انگار از سکوت خسته شده!عکس های من

 

شیطان 2

خلیل جبران بیشتر با شعرها و کلمات آهنگینش آشنای ماست و داستان های او که آموزه های اخلاقی را در سبک جدیدی با نوعی نگرش اومانیستی ارائه کرده است.  

پیاده شدن پیامبری به ساحل اورفالس که قصد داشت مردم آن سامان را به خیر و نیکی و سعادت دعوت کند، بقول خود او اولین و بهترین داستان او بود که ماری هسکل در تنظیم و ویرایش متن انگلیسی آن نقش داشت.

"شیطان" ماجرای زد و بندهای مزورانه ایست که در زیر پوست دین و با عنوان"خیر" انجام می شود. برجسته کردن چهره های پلیدی که در زیر نقاب زیبای دین  اندیشه ها و تمنیات خود را جستجو می کنند و نان و روزی خود را از دکان دین می طلبند. همان ها که در شکلی و به تعبیری "سقف معیشت بر ستون شریعت می زنند" و ...

قصه ای که جبران به آن می پردازد کشف یک راز نیست. واگویه شمه ای از یک حقیقت تاریخیست به قدمت داستان سوگند شیطان برای اغوای انسان. ..و چه لباسی فریبنده تر از لباس پاک دین !!! ..."قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین". (ص 82و83).

همان مطلبی که درابتدای قصه می خوانیم که پدر صمعان به شیطان می گوید: "تو دشمن بشری٬ تو قسم خورده ای که تقوا را کاملا از بین ببری."

این قصه شاید بدلیل تعلق خاطر ما به مذهب٬ تلخی بر کام بگذارد اما این واقعیت را بازگو می کند که شیطان قسم خورده است که همه را بفریبد. هر کس قیمتی دارد مگر نخواهد خود را به شیطان بفروشد و بنده خالص خدا باشد.( داستان شیطان را در ادامه مطلب بخوانید)

 

خیلی از ما ها خدای خالقمان را نمی پرستیم چون خدای مخلوق با تمام پوچی٬ راحت تر پرستیده می شود... ولی روزی که به خدای خالق احتیاج داشته باشیم هیچ نخواهیم داشت! هیچ...

...

....

بت سازی / بختاپور /نپال

ادامه نوشته

ایرانی های دور از وطن

چون بخشی از عمر کاری من در خبر٬ به تنوعی با اخبار ایرانیان خارج از کشور سر و کار داشته و خبر های اونها هنوز به این بخش از خبر ها حساسیت دارم. خبر زیر رو بخونین بعد کامنت یکی از ایرانی ها رو هم که در سایت خبری  ایرانیان انگلستان گذاشته شده ببینید. با نمکه!!!

شماري از ايرانيان مقيم كانادا طي ارسال نامه‌اي به فراكسيون پيگيري امور ايرانيان خارج از كشور، شكايت خود را در خصوص عملكرد كنسولگري ايران در اتاوا به كميسيون اصل 90 مجلس شوراي اسلامي ارائه نمودند. دكتر سيدعلي رياض، رياست فراكسيون پيگيري امور ايرانيان خارج از كشور در مجلس هفتم در گفت‌وگو با وب‌سايت فراكسيون اعلام كرد: بررسي شكايات اين افراد تا حصول نتيجه نهايي و احقاق حقوق اين افراد ادامه خواهد داشت و در گذشته نيز ايرانيان مقيم كانادا طي تماس‌هاي تلفني با كميسيون اصل 90 اعتراض خود در مورد عملكرد كنسولگري ايران در اتاوا را اعلام كرده بودند ولي هم اكنون با ثبت رسمي اين شكايت در كميسيون اصل 90 اين موضوع به صورت قانوني و رسمي پيگيري خواهد شد.

اينو راست گفتن هر وقت زنگ بزني ميره رو منشي تلفني هيچ وقت همون لحظه جوابتو نمي دهند ولي اگر پيغام بذاري تا 48 بعد بهت زنگ ميزنند و ضمنا اطلاعاتي كه ميدهند با اطلاعات داخل ايران تفاوت داره.از اخبار ايران خيلي عقبند.يه داستاني هست كه براي بعضيها مي خوام بذارم اميدوارم كه بخونند.ممكنه خيلي ربطي به اين موضوع نداشته باشه ولي خوندنش خالي از لطف نيست مخصوصا ممكنه ذهن اون بعضيها رو روشن كنه.شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!
واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !
هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!
واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد
از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

اتونازی

وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از روزنامه وطن نوشت: درام زندگی تیره بختانه شانتال سبیره، زن 52 ساله فرانسوی که یک معلم بازنشسته است به موضوع روز فرانسه تبدیل شده است.این زن به بیماری “esthesioneuroblastoma” یا اصطلاحا ENB دچار است.وی در سال 2000 به این بیماری مبتلا شد و حس بویایی و چشایی خود را از دست داد. توموری که از صورت این زن در آمده است بعدا تا چشمانش رسید و وی در ماههای گذشته بینایی چشمانش را هم از دست داد.شانتال که صاحب سه فرزند است در دیدار با سارکوزی رئیس جمهور فرانسه خواستار خودکشی داوطلبانه (اتونازی) شده است. وی گفته است حتی یک حیوان هم نباید زندگی ای را که من دارم تجربه کند!

اتونازی یا خودکشی داوطلبانه در فرانسه همانند دیگر کشورهای اروپایی قانونی نیست. بیماری ENB یک بیماری فوق العاده نادر است و در 20 سال گذشته در کل جهان تنها 200 نفر به این بیماری وحشتناک دچار شده بودند.اکنون در فرانسه بر سر این موضوع که آیا سارکوزی طی یک استثناء به این زن اجازه مرگ اجباری خواهد داد یا نه بحث می شود.

این قافله عمر عجب می گذرد ...دریاب دمی که با طرب می گذرد

بهار به نیمه رسید و شکوفه ها دارن می رن تا بگن تابستون گرمتر از اونه که تن لطیف بهار بتونه سوزشش رو تحمل کنه...سلام بهار

عکس های من

یادداشت

این هم یک جور گالری یادداشت !!!

عکس های من

شیطان

شیطان، داستان کوتاهی از جبران خلیل جبران
مردم ، پدر صمعان را در مسايل روحاني و الهي ، راهنماي خود مي دانستند، چرا كه او در زمينه گناهان صغيره و كبيره ، صاحب نظر و بسيار مطلع بود و اسرار بهشت و دوزخ و برزخ را خوب مي شناخت . مأموريت پدر صمعان در لبنان شمالي اين بود كه از دهي به ده ديگر برود، موعظه كند و مردم را از بيماري روحاني گناه شفا ببخشد و آن ها را از دامِ هولناكِ شيطان نجات دهد. جناب كشيش ، هميشه با شيطان در جنگ بود. دهقان ها به اين كشيش احترام مي گذاشتند و به او افتخار مي كردند و هميشه مشتاق آن بودند كه پند و اندرزهاي او را با طلا و نقره بخرند؛ و هميشه هنگام درو، بهترين بخش محصول خود را به او هديه مي دادند.    اگه دوست داشتید ادامه داستان رو  از اینجا دانلود کنید

خلیج فارس 3

عکس هایی از یک اعتراضhttp://www.iran-uk.com/article.php?id=27490

آدرس برای امضاhttp://www.petitiononline.com/sos02082/petition.htmlخیلی متاسفم! ایرانی ها نشان دادند که هنوز با شیوه های مدرن اعتراض در دنیای دیجیتال بیگانه اند والا جمع کردن یک میلیون امضا با وارد کردن یک ایمیل در مدتی حدود دو ماه کار سختی نبود!!!  آزمون خوبی نبود 

آخرین آمار امضا666053

ازل

ساعت ها و بارها به این عکس از دست ساخته ای در یک موزه در ینگه دنیا ـ بیاد آفرینش خدا در روز ازل ـ نگاه کردم!    انگار تمام ساخته های خدا حس مشترکی دارند٬ چون در کارگاه هستی با گل یگانه و روح بزرگ بیقراری درست شده اند...به من می گوید: هنوز جسمش کامل نشده بود که به تمنا رسید و شیفتگی...و باز ببین چقدر خدا یش عاشق خودش بود در آن روز؟!!!!

  

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ای خدای آسمون هااااااااااااااا

پس از مدتی به سایت کیارنگ علایی عکاس خوب ایران سر زدم. عکسی دیدم که تمام دغدغه های زمینیم رو فراموش کردم....سلام به آسمون و خدای آسمون!   بیاد این چکامه زیبای قیصر امین پور
 
پیش از اینها فکر میکردم خدا

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصرپادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او....
(بقیه این چکامه زیبای قیصر امین پور در ادامه مطلب) 

(آسترو فوتوگرافي و دنياي بزرگ و خيره كننده ي بالاي سر. عكس هاي ستارگان همواره مرا با آن سوال ابدي روبرو ساخته است: " در چه جهاني ميزيم؟" خيره شدن به انبوه نقطه هاي نوراني كه آسمان آلوده ي شهر ، ديگر امكان رويتش را از ما گرفته است و در عكس هاي حرفه اي عكاسان علاقه مند به نجوم آنرا مي يابيم همواره زيبا و تامل برانگيز است.
عكس فوق سحابي " ويل نبولا" را نمايش مي دهد كه به نام " ساينوس لوپ " نيز شناخته مي شود و حاصل يك انفجار ابر نو اختري است و عكاس با نوردهي 65 دقيقه اي به همراه موتور حركت كننده بر خلاف حركت كره زمين، و لنز " اسكاي واچر پرو- 80" آن را ثبت كرده است. اين سحابي 2600 سال نوري از ما فاصله دارد، و نكته اعجاب آور اين كه چيزي كه ما در عكس مي بينيم متعلق به 2600 سال پيش است كه نور آن اكنون به زمين رسيده است
* با سپاس از دوستان خوبم كه آسمان را مي شناسند: حميد نيك سليماني و هدي محمدي)
 
ادامه نوشته

شادی زندگی، غم انسانی

" ضرب المثلي داريم آشنا كه من دوست دارم آن را به فرمي غير معمول بخوانم :

" هرچه نصيب است همان مي دهند        گر نستاني، به از آن مي دهند "

حقيقت در هر دوره اي از زندگي جلوه اي به من نشان داد و چون مرا راضي نديد، جلوة زيباتري از خود به من نشان داد. و من اكنون ممنونم از اين دست و دل بازي حقايق.

- ولي خيلي ها پس از يك دغدغه كوتاه به يك آرامش طولاني رسيدند و از آن پس يكسره تبليغ حقيقتي را كردند كه يافته بودند؟ "

بخشی از مصاحبه ایست با محسن مخملباف درسال  ۷۵ که با وجود زمان دوست داشتم در یادداشت هایم باشد.

 

     

                                عکس هوایی ازیک باغ گل در شمال هلند

ادامه نوشته

نگاه

آنقدر گرفتار کلان نگری و روزمرگی شدم که گاهی یادم می ره که میشه  همکلامی دو برگ رو متوجه شد....این رو وقتی فهمیدم که عکس دو  برگی رو که انگار داشتن به هم سلام می کردند٬ از ویزور دوربینم دیدم!!!

عکس های من

 

طوطی و بازرگان

قصه آن بازرگان كه به هندوستان٬به تجارت میرفت و پیغام دادن طوطی محبوس به طوطیان هندوستان‏٬

تکرار زندگی همه ماست.اتفاقاتی که پر اند از "نشانه و پیام". هر بار این حکایت را خوانده ام به طوطی و هوش او حسرت خورده ام.کاش...

 

           بود بازرگانی او را طوطيى                       در قفس محبوس زيبا طوطيى‏

           چون كه بازرگان سفر را ساز كرد              سوى هندستان شدن آغاز كرد

           هر غلام و هر كنيزی را ز جود                  گفت بهر تو چه آرم گوى زود

           هر يكى از وى مرادى خواست كرد           جمله را وعده بداد آن نيك مرد

           گفت طوطى را چه خواهى ارمغان           كارمت از خطه‏ى هندوستان‏

           گفتش آن طوطى كه آنجا طوطيان           چون ببينى كن ز حال من بيان‏

           كان فلان طوطى كه مشتاق شماست     از قضاى آسمان در حبس ماست‏

           بر شما كرد او سلام و داد خواست           واز شما چاره و ره ارشاد خواست‏

           گفت مى‏شايد كه من در اشتياق            جان دهم اينجا بميرم در فراق‏

           اين روا باشد كه من در بند سخت            گه شما بر سبزه گاهى بر درخت‏

           اين چنين باشد وفاى دوستان                 من در اين حبس و شما در بوستان‏  

از عکس های عباس جعفری

     وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن‏

 

           الوداع ای خواجه رفتم تا وطن              هم شوی آزاد روزی همچو من

           خواجه گفتش فى أمان الله برو             مر مرا اكنون نمودى راه نو

           سوی هندستان اصلی رو نهاد             بعد شدت از فرج دل گشته شاد

           خواجه باخود گفت كاين پند من است    راه او گيرم كه اين ره روشن است‏

           جان من كمتر ز طوطى كى بود            جان چنين بايد كه نيكو پى بود

   ( متن کامل حکایت رو در ادامه مطلب بخونید)   

ادامه نوشته

دوست داشتن برتر است از عشق

            

از عکس های من بهار ۸۷

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...عشق جنون است و جنون چیزی جزء خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن" نیست اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر میرود .
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبیند و می یابد .عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است .
از عشق هر چه بیشتر مینوشیم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر .
عشق نیرویی در عاشق که او را به معشوق میکشاند و دوست داشتن جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه ء آدمی دارد اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همهء دلها آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند که دوست داشتن جلوه ای از روح خدا ئی و فطرت اهورایی آدمی است .
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که " هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند " که حسد شاخصهء عشق است ، چه عشق را طعمهء خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق گاه جا به جا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش بر نمیخیزد ، سرد نمیشود که داغ نیست ؛ نمیسوزاند که سوزاننده نیست .
عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست . اما در دوست داشتن جزء دوست داشتن و دوست سومی وجود ندارد ...
آری ! تو باید بی من دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ...
آری ! باشی و زندگی کنی ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز، خود را تا سطح بلندترین قلهء عشقهای بلند پایین نخوهم آورد. (
بخشی از مقاله "دوست داشتن" از کتاب هبوط - علی شریعتی که به بهانه تبریک ازدواج یکی از دوستانم در مشهد اینجا گذاشتم)

سنتوری

خیلی وقته سنتوری رو دیدم ... بهونه این متن فقط یادداشتیه از دوستم علی جعفری...من هم ساکت میشم تا حس اون رو بیشتر داشته باشه!

 

من با زخم زبونا رفيقم

مرهم بذار با حرفات، رو زخم عميقم

با توام كه داري به گريه ام مي خندي

كاش مي شد بياي و به من دل ببندي

تنها بودن، يه كابوس شومه، عزيزم

كار دل، نباشي، تمومه، عزيزم

"سنتوري" با اين شعر تلخ تمام مي شود؛ ترانه اي كه علي سنتوري( بهرام رادان) در كنسرتي شبانه مي خواند و به صندلي خالي مانده در ميان جمعيت نگاه مي كند. به صندلي اي كه هميشه، هانيه - همسرش- را نشسته بر آن مي ديد. "سنتوري"، پايان نوميدانه و تلخي است  بر آرزوهايي كه ديگر نيست. آدمها هميشه از رسيدن به چنين لحظه اي مي هراسند. از لحظه اي كه به اين واقعيت تلخ پي ببرند كه ديگر، آدمي كه در زندگي شان بوده و به بودنش دلخوش بوده اند، نيست. ديگر وجود ندارد و بودنش،" براي" آنها نيست. دلخوشي بزرگ آدمها، هميشه چيزهاي ساده و مسخره اي است؛ چيزهايي كه به راحتي و در چشم بر هم زدني، از دست مي رود و حسرتي فراموش نشدني را بر جا مي گذارد. شايد دل بستن آدمي به آدمي ديگر، مسخره ترين چيز روي زمين باشد. به صفحات كتابهاي تاريخ نگاه كنيد و صفحه حوادث روزنامه ها را ورق بزنيد. فيلمهاي سينمایی را ببينيد و رمانها و شعر ها را بخوانيد. همه جا پر است از رد پاي دلبستگي آدمها به يكديگر و نتيجه آن! نتيجه اي كه به هيچ سرنوشت خوبي ختم نشده است. قبول دارم كه نگاهم بدبينانه است و سياه، اما براي چند لحظه هم كه شده، كمي با خودتان خلوت كنيد. به مهمترين نقطه روشن زندگي تان (اگر داريد !) فكر كنيد. به خورشيدي كه معمولا زندگي تان را گرم مي كند و هر صبح، كمكتان مي كند تا از جاي بلند شويد و بار سختي يك روز ديگر را به دوش بكشيد. فقط يك لحظه به نبودن آن نقطه روشن، آن آدم، آن شغل، آن پست و مقام و... فكر كنيد... الان چه حسي داريد؟! مي بينيد كه چقدر همه چيز، به چه سرعت، تبديل به اشيا و آدمهايي ديگر گونه مي شوند؟

زياد دور نرويم. قرار نبود به اينجا برسيم. داشتيم در باره حس غريب تنهايي "علي سنتوري" حرف مي زديم، اما در باره چه چيز حرف بزنيم، وقتي كه همه چيز، در ساده ترين شكل ممكن، بر لبه تيز "بودن و نبودن" مي گذرد. وقتي مرز ميان بودن و نبودن، آنقدر باريك است كه امكان گذر مطمئني بر آن نيست، ساده انگارانه است اگر بخواهيم بر آن دل ببنديم. تلخ است، نه؟! بدبينانه است؟ باشد، بگذار يك نفر هم اينگونه به دنياي اطرافش نگاه كند! همه كه نمي توانند خوشبين باشند و هر روز سعي كنند تا بخش ديگري از دنيا را هم به دلخوشي هاي خودشان اضافه كنند! بگذار تا بعضي ها هم، مثل "علي سنتوري"، سهم يك لقمه نان و سوسيس خودشان از اين دنيا را، به آدمهايي بيچاره تر از خودشان ببخشند. بگذار بعضي ها هم دنيا را اينطوري ببينند! اشكالي كه ندارد؟ دارد؟! به جاي اين دسته از آدمهاي دلتنگ كم توقع، آدمهاي ديگري هستند كه سهم بيشتري ميخواهند...اين به آن در! هميشه توازن دنيا اينجوري است كه برقرار مي شود!.

 

            ...

 

.

صداي تلخ و گرفته "علي سنتوري"، لابلاي صداي سنتور و ضرب، در سكوت غم انگيز آدمهاي گرفته اي كه در تاريكي حياط بيمارستان نشسته اند، مي پيچد. تيتراژ پاياني فيلم بالا مي آيد و همه چيز در تاريكي فرو مي رود و همچنان صدايي تلخ، از تنهايي مي گويد. دنيا در حد فاصل اين لحظاتي كه در فيلم گذشته، شكل تلخ و غريبي به خود گرفته. يك نفر، در ميانه اين لحظاتي كه گذشته، چيزهايي را از دست داده. دنيايي فرو ريخته و دنيايي ديگر سر برآورده كه ديگر بر اين دنياي تازه، اعتمادي نيست.

چه خوبه هميشه ما با هم باشيم

من و تو دشمن درد و غم باشيم

چه خوبه دلهامون از اميد پره

غم داره از من و تو دل مي بره

من با تو خوشم، تو خوشي با دل من

از دست من و تو غصه ها، خسته مي شن

اميدواري دور از دست علی سنتوري، از كف رفته است. پرنده اي است كه پريده و جستجوي آن، در لابلاي نت هاي موسيقي و كلمات، تنها، دلخوشكنك روزهاي دلتنگي است... روزهايي كه بايد به هر سختي كه هست، بگذرند!

* پی نوشت: این مطلب را مدتها قبل، در همان اوایل اکران خیابانی "سنتوری" برای جایی نوشتم، اما نفرستادمش.

حالا فکر می کنم که "سنتوری"، فقط بهانه حرف زدن در باره موضوعی دلتنگ کننده بوده و بس.

بخود پیچیدن

پایی که در زمین نیاز فرو رفته باشد٬ به وصل نرسد ... پای بسته بر زمین تعلق٬ راهی ندارد جز به خود پیچیدن و هر دم اشتیاق سوزانی را فرو خفتن...رهایی بایدش٬ به "بودن"٬ نه به "نبودن".... در همین پیچ و تاب و... در همین رنج رقصیدن در گذر زمان!!!

همسایه های مهربان باغ ما در عکس های من

دو قدم مانده به صبح

دوست داشتم در باره  برنامه شبانه "دوقدم مانده به صبح" چیزی بخونم یا بنویسم...یادداشت حسن محمودی برام جالب بود تا در گالری یادداشتم داشته باشم..

درباره دو قدم مانده به صبح صالح علا
دور از تکرار و تقليد
حسن محمودي

کم پيش مي آيد اين روزها برنامه يي شبانه آن قدر چنگ به دلت بزند که بشود آن را براي تماشا توصيه کرد. اغلب برنامه ها به لحاظ ساختار و قالب به تکرار و تقليد افتاده اند. انتظار برنامه يي متنوع و هيجان انگيز که ناشي از ساختار آن باشد، توقع زيادي است. برنامه هاي ترکيبي براي پرکردن آنتن و نه مفيد بودن براي مخاطب و سرگرم ساختن او ساخته مي شود.

در اين ميان اگر برنامه يي نيز کمي پا را از گليم فراتر بگذارد، آن وقت هزار ايراد برآن وارد مي شود تا زياد ضعف برنامه هاي مشابه به چشم نيايد. برنامه هايي نيز هستند که با هزار ترفند قصد دارند تنها مخاطب را سرگرم کنند و آن چنان چيزي عايد آن نکنند. از اين دست برنامه ها اين روزها زياد در شبکه هاي مختلف ديده مي شود. همين چيزها است که اگر از سر اتفاق برنامه يي اندکي خلاقيت به خرج داد، مخاطب هيجان زده مي شود و سر ذوق مي آيد.

«دو قدم مانده به صبح» محمد صالح علا که اين شب ها از شبکه چهار سيما پخش مي شود از همان برنامه هايي است که هر از چند وقتي مخاطبان جدي تلويزيون را هيجان زده مي کند. صالح علا از آن دست آدم هايي است که هر از چند گاه با دست پر مي آيد و مخاطب اش را شگفت زده مي کند. «دو قدم مانده به صبح» اين شب ها کار چندان شاقي نمي کند، اما باز هم در برهوت برنامه هاي خوب تلويزيوني ارزش پيدا مي کند.

صالح علا نشان داده که توانايي زيادي در برنامه هاي خوب دارد و اگر حالش را داشته باشد و مجالش بدهند، به حتم در اين اوضاع و احوال مي تواند کاري کارستان کند. همان طور که بارها اين کار را کرده است و در توانايي اش نمي توان شک کرد.

«دو قدم مانده به صبح»، ساعت پخش نامناسبي دارد. تنها معدودي از مخاطبان هستند که تا آن ساعت بيدارند. با اين حال به نظر مي رسد در همين چند قسمت مخاطبان زيادي را تا پاسي از شب بيدار نگه داشته است تا آن را تماشا کنند.

ميهمانان و کارشناسان برنامه و موضوعاتي که درباره آن حرف زده مي شود، مهم ترين برگ برنده صالح علا در «دو قدم مانده به صبح» است. براي روشن تر شدن موضوع به يکي از آيتم هاي اين برنامه در قسمت هاي گذشته اشاره مي کنم. علي نصيريان و فريدون جيراني از ميهمانان و کارشناسان برنامه اند. نصيريان با آن که چهره مطرح و برجسته يي است، به علت حضور زيادش در تلويزيون و رسانه هاي ديگر براي مخاطب آن چنان بکر نيست.

ادامه نوشته