کارگران معدن به این سنگ گرانقیمت که ما آن را به نام فیروزه می شناسیم"رزقی" می گفتند.در سفر به هشتاد متری زیر زمین- جایی که برخی از همنوعانم ساکن در روستای فیروزه نیشابور روزیشان را از دل کوه در می آوردند زندگی با صدای تیشه و خیسی عرق و  ذره ذره سنگ هایی به رنگ آبی فیروزه ای جریان داشت.و همین موضوع عکس هایی بود که با عشق گرفتم.شاید دیگر فرصت دوباره ای پیش نیاید تا به دل زمین بروم! تا وقتی اینجا را و آدم هایی را که در آن کار می کردند ندیده بودم صبوری و گنج را باهم نمی فهمیدم... 

از عکس های خودم

وقتی صدای چکش های معدنکار را بر سنگ و کوه میشنیدم، تسلیم عاشقانه سنگ را می دیدم!!! پس می خواهم برای دلم بی ربط بنویسم در زیر قاب این عکس، کلام یادگاری از روانشاد حسین پناهی را :

"این جایم ! بر تلی از خاکستر...پای بر تیغ می کشم و به فریب هر صدایی، دستمال سرخ دلم را تکان می دهم..."